September 5th, 2009
میلاد با سعادت امام حسن مجتبی (ع) ، سید وسالار مومنان ،
بر تمامی عاشقان درگاه ولایت مبارک باد
)مجتبوی نائینی (
میلاد با سعادت امام حسن مجتبی (ع) ، سید وسالار مومنان ،
بر تمامی عاشقان درگاه ولایت مبارک باد
)مجتبوی نائینی (
ای ساربان آهستـــه ران کارام جانم مـی رود
آن دل کـه با خود داشتم با دلستــانم می رود
در رفتـن جان از بــدن گوینـــــد هر نوعـی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
فردا جمعه 25/11/87 یکی از عاشقان قلم و دلبران
و شیرین سخنان عرصه طنز این مرز و بوم و از مفاخر ادب
فارسی را با دلی مالامال از حزن و اندوه ، اشکریزان از
ساعت 9 صبح از مقابل تالار وحدت بدرقه خواهیم کرد.
مطمناً همه طنز پردازان و طنزفهمان و همه دوستداران
اعتلای قلم و طنز فاخر و ادب فارسی و حتی همه کودکان
و نوجوانانی که شادروان منوچهر احترامی درکنار همه
کارهای بزرگ ادبی خود ، لحظه ای آنان را فراموش نکرد و
خالق آثار ماندگاری برای آنان شد نیز به همراه پدران و
مادران خود در این مراسم شرکت خواهند کرد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
بازگشت همه به سوی اوست
با قلبی مملو از اندوه و چشمانی خونبار در گذشت جانسوز نویسنده ، طنز پرداز و هنرمند پیشکسوت و نام آشنای ایران را در سه شنبه مورخ 22 بهمن 1387به همه عاشقان و حامیان عزت قلم و یاران و دوستانش در تمام عرصه ها تسلیت می گویم و برای تمامی خویشان و دوستانش از درگاه خداوند سبحان صبر و برای این هنرمند فقید طلب رحمت واسعه الهی دارم .
مراسم تدفین و بزرگداشت متعاقباً از طریق سایتهای مختلف دوستان و جراید اعلام خواهد شد.
روحش شاد و یادش گرامی
شهادت مولای متقیان و امیر مؤمنان بر تمامی عدالت جویان جهان تسلیت باد .
بنازم چشم مست آشنا را
نگاه نافذ شیر خدا را
دلم عشق علی دیوانه اش کرد
خوشا سر گشتۀ کوی ولا را
***
شجاعت اصل بنیانش علی بود
محبت ، شیرۀ جانش علی بود
خوشا آنان که در عشقی بمردند !
خوشا عشقی که پایانش علی بود !
***
سراپای وجودم عشق مولاست
برای عشق بازی جان مهیاست !
ببر امشب مرا تا عرش اعلی
تمام هستی ام غرق تماشاست
***
دلـــم امشــــب هــوای یــار دارد
دل دیــوانه بــا مـــن کــــار دارد
نمی دانم چه سرّی دارد این عشق
کـــه مــــن را تــا ســــحـر بیدار دارد
***
دلـم عـشق علی در سر گـرفته اســت
دوبــاره حالتـــی دیگــر گـرفته اســت
غلام هـمـــت آن شــاه مـــردان
که ما را رحمتش در بر گرفته است!
< آذریار مجتبوی نایینی >
آی آدمها که بر مسند نشسته
نان به سفره
جامه تان رنگین
یک نفر دارد که از دست گرانی
می کشد موی سرش را
می جود گه ناخن دستش !
می مکد از فرط حیرت
در دهان ، شستش !
مانده حیران و سفیل و گیج و سرگردان
که کجای این خیالاتش
نماید این ردای کهنهُ پر وصله آویزان !
سالهای پیش
بوده پشت و قامت او راست
اینک اما
قیمت کشک و پنیر و ماست
کرده پشتش خم
مانده از مرغ و مسما
در خیالش
طرح گنگی درهم و برهم !
رفته از یادش
طعم ماهی هم !
از کباب بره
تنها سیخ آن برجاست
مانده تنها یادگاری از نیاکانش
گوشهُ مطبخ !
روزگاری هست
کودکانش طعم گردش برده اند از یاد !
چون که او از صبح تا شب
از برای لقمه نانی
دائماً در گیر کارش باد !
و نمانده در تنش ، جانی
از برای ذره ای لبخند !
هرکه می پرسد ز احوالش
می دهد سر را تکان :
- لبخند سیری چند ؟!
قرض و قوله های بی حدش
گشته کابوس تمام نیمه شبهایش !
بردن عهد و عیال خویش
گاه گاهی چند
تا سر دربند
گشته جزو بهترین ِ آرزوهایش!
که فقط ، نقشی است
در دنیای اوهامش !
دخل و خرجش سخت نامیزان
و سبیلش گشته آویزان
و نمی داند کجای این خیالاتش
بیاویزد قبای کهنهُ خود را !
آی آدمها که برمسند نشسته
مرغ و ماهی تان به سفره
جامه تان رنگین
خنده ها تان خوشگل و پر رنگ !
یک نفر دارد که از فرط گرانی
می جود ناخن
می زند موهای خود را چنگ ؟!
<< آذریار مجتبوی نایینی >>
تابستان 1387
در کویـر تشنه من ماهـی شدم !
عاقبت دیدی که من راهی شدم ؟
شعله عشقی که سر زد از دلم
آتشـی افکنـــد بر جان گِلـم !
جان که باید جامه جانان شود
سرّ حق در بطن آن پنهان شود
اینک اما سر گرانی می کند !
شور و حالی آن چنانی می کند !
آتش عشقـی زجانم سر کشیـد
مرغ ذهنم سوی جانان پر کشید
شـور و حال دیگـری اکنون مرا ست
چون که چشمم رو به سوی کربلا ست !
اینک آنجا خیمــه ها در آتش است !
خون عاشق چون شرابی بی غش است !
می فروشان ، کربلا را می گرفت !
هرکه از نای حسینـی نـی گرفت
نی دمید و نی دمید و نی دمید
آنقدر کز جسم خاکی وا رهید !
گشت آنگه در دل عالم روان
تا بیابد از مراد خود نشان !
خیمه ها پس چون در آتش سوختند
روشنـی در آن ظلام افروختنـــد !
گفت یارب ، از دل این روشنی
آدمـی آیـد برون دور از منـی
از منیّت ، آدمـی نابود شـــد !
سوخت از حرص و وجودش دود شد
دود در چشم ار رود زاری دهد !
خوش بود اشکی که بیداری دهد !
آتشی می گیرد اندر جانٍ جان !
تا بسوزد جان بی ایمانمان !
وز نو آید آدمی دیگر پدیـــد
کز ان الحق گفتنش نوری جهید
نوری از ظلمت به صبح راستین
راه بنمود و نمود این ره چنین !
آری آری ، سربـــدار کربلا
می کند ما را از آن سوها صدا !
گر مرید راه عشقی سر بباز
در میان شعله ها وقت نماز !
یا ” حسینم ” یا ” حسینم ” گفته ام
من که عمری سر به بالین خفته ام
اینک اما سر برآرم از زمین
تا ببینم عرش اعلا را چنین
عرش اعلا خاک و خون کربلا ست!
خانـه این بنــده عاشق کجا ست ؟
یا حسینم ، سهم من از عشق چیست ؟
گـر نصیب من به جز این درد نیست
من به دردِ عشق تو جان می دهم
جان سر این عشق و ایمان می دهم !
با ” حسینم ” با ” حسینم ” زنده ام
گرچه پیش عاشقان شرمنـــده ام !
ای شهید کربلا دستم بگیر !
تا نگردم دستِ تنهایی اسیر !
***
همتی باید دوباره آن چنان !
تا بیابی نور حق در ذات جان !
بر سر ایمان خود سرباز شو !
با حسین بن علی همراز شو !
هفتم محرم 1429 – 26 دی ماه 1386
آذریار مجتبوی نائینی
اگر مست تـوام ، مستــی خوشـم باد !
اگر” یونس” منم ، ” هستی ” خوشم باد !
ببخشایــد اگـــــر ” قدسی ” جهــــانـــی
ز پابنـــد جهان رستـی ، خوشـــم بــاد !
اگر دریا تویی ، ساحل نخواهم
اگر مستم تویی ، عاقل نخواهم
اگـر سازنــــد دنیایـی برایـم
بجز آغوش تو ، منزل نخواهم
رها کردی مرا ، من خسته بودم
گشودی چون قفس ، پر بسته بودم
بگفتی : شوق پروازت کجا رفت ؟
ندیدی بال و پر بشکسته بودم ؟!
25/9/86