سخنی با فرورتیش عزیز

با سلام
فرورتیش جان مثل همیشه نوشته ات عالی بود.”عمران” انسان دوست داشتنی بودکه زود از دست رفت.اما اینکه یک هنرمند از ترس لنز دوربین ها یا نگاه بعضی آدمهای بیکار که فقط برای یافتن سوژه به هرجایی سرک می کشند احساساتش را پنهان کند دیگر اسمش ” هنرمند ” نیست شاید ” سیاستمدار ” یا “دیپلمات ” باشد.یعنی واقعاً اگر آدم سر قبر استاد یا دوستش هم نتواند یک دل سیر گریه کند که وامصیبتا ! گریه کردن رسمی آنهم به میزان نصف قاشق چایخوری تازه در پوشش یک دستمال ابریشمی ، اسمش هرچه باشد گریه نیست! اما در مورد سئوال آخر که پرسیدی، باید بگویم  پشت سرت من و آقای رضا رفیع ایستاده بودیم . من که پایت را لگد نکردم !استبعادی ندارد که کار او باشد می دانی که  آدم “معلوم الحال”ی است! اما از آنجایی که در هر کاری دست  (ببخشید ، پای ) شخص سومی هم ممکن است در کار باشد اگر عکسی ، چیزی در این خصوص گیر آوردی ما را هم خبر کن تا بفهمیم از بین من آقای رفیع چه کسی یواشکی رد شده و پای تو را دوبار لگد کرده چون یحتمل اگر به بار سوم می رسید ممکن بود بیاندازدت آن پایین  و شاید خیلی مسائل دیگر !
با آرزوی تندرستی برای تو  —— آذریار مجتبوی نایینی (بچه نایین )
 

نوشتن نظر