جور دیگر باید دید !
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از پنجره سر بیرون کرد
نفسی تازه کشید
همه جا عطر اقاقی جاریست
و نسیم سحری
پیک بیداریست !
و تو شفاف ترین آینه ها را
به زنت خواهی داد
و به او صبح بخیری خواهی گفت
از سر خوشبختی !
و زنت
با نگاهی که به اندازه نیلوفر آبی زیباست
چشم در چشم تو می دوزد و می گوید
- صبح بخیر
- چه صدایی !
مثل آواز پر چلچله ها می ماند !
وقت صبحانه
روی میز
خاویار و عسل و خامه و نان تازه
و تو می گویی
گشنه ام ، بی اندازه !
و زنت
لیوانی شیر می دهد دستت
و به لبخند ملیحی گوید :
- این برایت خوب است !
بعد می پرسی
بچه ها بیدارند ؟
می گوید :
دیشب از بازی بیلیارد که برگشتند
خسته اند خوابیدند !
و تو کیفت را برمیداری
بروی تا سر کار
توی پارکینگ مردد هستی
بنز را بردارم
پاجرو
یا که پژو
بعد چشم می دوزی در چشم دوو
الغرض می آیی بیرون
در خیابان همه مانند تو اند
گونه هاشان گلگون
چهره هاشان خندان
شهد خوشبختی
از لب و لوچه اشان آویزان
وهوا
سرشار از اکسیژن
جوی ها پاک و تمیز
کوچه ها خوشگل و ناز
جاده ها آینه وار
و چه حرف مفتی است
چاله و دست انداز !
نه صفی هست
نه ره بندانی
نه ترافیکی سنگین
پل ستارخانی !
اتوبوسها ، همه خالی ، خالی
و مسافر
چقدر نایاب است !
و پلیس
جای هر برگ جریمه
گل سرخ
می دهد هدیه به هر راننده
البته با خنده !
و تو می گازی
تا آن سر شهر !
…………….
ناگهان
می خورد چیزی بر فرق سرت
درد می گیرد
انگار پشت و کمرت
چشم خود را می مالی
چه کسی ایستاده بالای سرت ؟
خوب می بینی ، می ترسی
هست زنت !
جارویی در دستش
آخ ……. ناز شستش !
و تو می فهمی
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید !
آذریار مجتبوی نایینی