آی آدمها … !
آی آدمها که بر مسند نشسته
نان به سفره
جامه تان رنگین
یک نفر دارد که از دست گرانی
می کشد موی سرش را
می جود گه ناخن دستش !
می مکد از فرط حیرت
در دهان ، شستش !
مانده حیران و سفیل و گیج و سرگردان
که کجای این خیالاتش
نماید این ردای کهنهُ پر وصله آویزان !
سالهای پیش
بوده پشت و قامت او راست
اینک اما
قیمت کشک و پنیر و ماست
کرده پشتش خم
مانده از مرغ و مسما
در خیالش
طرح گنگی درهم و برهم !
رفته از یادش
طعم ماهی هم !
از کباب بره
تنها سیخ آن برجاست
مانده تنها یادگاری از نیاکانش
گوشهُ مطبخ !
روزگاری هست
کودکانش طعم گردش برده اند از یاد !
چون که او از صبح تا شب
از برای لقمه نانی
دائماً در گیر کارش باد !
و نمانده در تنش ، جانی
از برای ذره ای لبخند !
هرکه می پرسد ز احوالش
می دهد سر را تکان :
- لبخند سیری چند ؟!
قرض و قوله های بی حدش
گشته کابوس تمام نیمه شبهایش !
بردن عهد و عیال خویش
گاه گاهی چند
تا سر دربند
گشته جزو بهترین ِ آرزوهایش!
که فقط ، نقشی است
در دنیای اوهامش !
دخل و خرجش سخت نامیزان
و سبیلش گشته آویزان
و نمی داند کجای این خیالاتش
بیاویزد قبای کهنهُ خود را !
آی آدمها که برمسند نشسته
مرغ و ماهی تان به سفره
جامه تان رنگین
خنده ها تان خوشگل و پر رنگ !
یک نفر دارد که از فرط گرانی
می جود ناخن
می زند موهای خود را چنگ ؟!
<< آذریار مجتبوی نایینی >>
تابستان 1387