نوشته فرورتیش رضوانیه در سایت پندار

عمليات عمرانی
۸۵/۷/۱۴ - ۱۷:۵ - پندار - فرورتيش رضوانيه

 

 

 
چند ماه قبل ماهنامه «نشاني» پرونده‌اي براي «عمران صلاحي» تشكيل داد و با او گفت‌وگوي جالبي داشت. «رضا مهدوي» سردبير ماهنامه از من خواست كه با چند نفر از اديبان و طنزپردازان، تلفني درباره عمران صحبت كنم و نظرشان را درباره آثار و شخصيت عمران پرسش كنم. من اين كار را كردم. خودم هم چند خط درباره او نوشتم. وقتي مجله چاپ شد، عمران با من تماس گرفت و بعد از تشكر، گفت كه در تعريف از او اغراق كرده‌ام. اما من تنها حقيقت را نوشته بودم. عمران صلاحي نرفته است. او فقط Invisible شده و ديده نمي‌شود. اما قابل احساس است. آثار او از ذهن خواننده پاك نمي‌شود. امروز نمي‌خواهم از عمران صلاحي تعريف كنم و دوباره بگويم كه فوق‌العاده نجيب بود. زيرا وقتي كه قابل رؤيت بود، درباره‌اش نوشتم و پاسخ او را مستقيم شنيدم. پس لازم نبود در قطعه‌هنرمندان پشت تريبون بروم و درباره‌اش صحبت كنم. (البته مطمئن هستم كه حتي اگر مي‌خواستم هم ميكروفون را به من نمي‌دادند ولي اگر واقعا لازم مي‌دانستم صحبت كنم، به زور اين كار را مي‌كردم – مترجم)

هنگامي كه به قطعه هنرمندان رسيديم، كارگر جان بر كف بهشت‌زهرا مشغول كندن پي ساختمان خانه جديد عمران بود. كارگر بهشت‌زهرا به اين دليل جان بر كف است كه ايراني‌ها وقتي داغدار هستند، هر كاري دلشان بخواهد مي‌كنند و حتي ممكن است با بيل و كلنگ به جان كارگر بيفتند و خودشان را تخليه روحي كنند. همانطور كه گاهي داخل قبر مي‌روند و به كارگر التماس مي‌كنند كه آنها را هم با فرد متوفي خاك كند، چون مطمئن هستند بستگان و آشنايان مانع اين كار مي‌شوند. پيشنهاد مي‌كنم اگر دفعه بعد با چنين موردي مواجه شديد، فرد متقاضي دفن را بيرون نكشيد و فقط او را تماشا كنيد. حتي مي‌توانيد يك اسكانس دوهزارتوماني به كارگر بدهيد و از او بخواهيد كه درخواست فرد داغدار را تا پشيمان نشده، انجام دهد.

زماني كه كارگر مشغول كندن خانه عمران بود، مي‌خواستم بالاي سرش يك كاغذ نصب كنم و روي آن بنويسم: «عمليات عمراني»؛ اما ترسيدم كه حاضران از ابتكارم خيلي استقبال كنند و كارگر مجبور شود همان روز يك قبر هم براي من حفر كند.

مي‌دانستم كه وقتي مراسم اصلي شروع شود، جمعيت من را به عقب مي‌فرستند و ناگهان مي‌بينم كه مقابل ورودي ايستگاه متروي بهشت‌زهرا ايستاده‌ام. پس براي اينكه بتوانم جاي خودم را حفظ كنم، روي زمين نشستم. چون مطمئن بودم كسي نمي‌گويد: «آقا، بلند شو تا ما بنشينيم!». البته نشستن روي زمين در برابر كساني كه ايستاده بودند و با گرفتن دستمالي روي بيني، با كلاس اشك مي‌ريختند، حركت هماهنگي نبود. اما از آنجايي كه در آن روز هيچ حركت هماهنگي نديدم، كار خودم را انجام دادم. هنگامي كه گريه مي‌كردم، متوجه شدم هر از گاهي چند لنز به من خيره مي‌شود. هيچ‌وقت پاسخ اين پرسش را نيافتم كه عكس و فيلم اين مراسم‌ها چند مرتبه و در چه زمان‌هايي تماشا مي‌شود كه چند دوربين به صورت همزمان از آدم‌ها تصويربرداري مي‌كنند.

آخرين‌بار كه با عمران صحبت كردم، نظرش را درباره توقيف روزنامه شرق پرسيدم تا در سايت پندار منعكس كنيم. او در پاسخ از شرق تعريف كرد و در پايان گفت: «شَرُق زدند توي گوش شرق، توقيف شد!»

اما از شوخي گذشته، اگر كسي در قطعه هنرمندان از من عكس يا فيلمي گرفته است، لطفا آن را به نشاني پست الكترونيك: farvarboom@yahoo.com ارسال كند. مي‌خواهم ببينم چه كسي پشت سرم ايستاده بود كه دو مرتبه پايم را لگد كرد.

 
 

نوشتن نظر