باز هم ، بدرودی !

October 20th, 2007

با دلی غمگین و چشمانی اشکباربه سوگ شاعر ، نویسنده و طنزپرداز توانای کشورمان شادروان حسین گلستانی می نشینیم که با ” توفیق ” آغاز کرد و با ” گل آقا ” به پایان برد.فقدان قلم توانای اوبرای جامعه طنز نویسان خسران و خصلت و منش انسانیش برای ما که سالهای بسیاری در هفته نامه ، ماهنامه وسایر نشریات گل آقا در کنارش قلم زدیم     خاطره ای تابناک خواهد بود.

مراسم  وداع با او فردا یکشنبه 29/7/86

ساعت 8:30 صبح  مقابل دفتر مجله گل آقا    

“عمران صلاحی” ، هنرمندی که اورا باید دوباره شناخت!

October 2nd, 2007

یک سال بی او !

October 2nd, 2007

  

026727.jpg

یک سال از درگذشت غم انگیز شاعر ، نویسنده و طنز پرداز توانای کشورمان  ” عمران صلاحی ” سپری گردید. هنرمندی مردمی و انسانی شریف که یاد و خاطره اش در دفتر فرهنگ و هنر این مرز و بوم تا ابد جاودانه خواهد ماند.    

 

 

 

یا علی (ع) مددی فرما!

October 2nd, 2007

به خدا سوگند اگر برخوردم به مالی که به کابین زنان داده شده و کنیزان با آن مال به مالکیت در آمده باشند بی درنگ آن را به بیت المال و صاحبانش بر خواهم گرداند چه در عدالت گشایش است ! کسی که عدالت او را به مضیقه و فشار گذارد بیدادگری البته بیشتر دچار فشارش خواهد کرد! 

                 (از سخنان آن حضرت در نهج البلاغه)

شهادت امیر مؤمنان ، مراد عاشقان و مقتدای پرهیزکاران                                                                         
بر همه جویندگان عدالت تسلیت باد.
 
 

 

 

شعر بي‌خطر!

September 3rd, 2007

زنم درون خلوتم دوباره ” جيغ”  مي‌كشد
و دخترم خفيف‌تر
سه چار “ويغ” مي‌كشد!
و از پسر مگو كه مي‌زند لگد
به گيجگاه شعر من
***
سپاه واژگان شعر خويش را
دوباره نظم مي‌دهم
 …  بگويم از كدام در
كه باشد اين زمانه بي‌خطر- مَطَر؟!
ز قبض آب و برق و گاز؟
ز وعده‌هاي بر نخيل و دست كوته نياز؟
ز قرض و قوله‌هاي خود؟
ز نرخ لوبيا عدس و يا نخود؟
ز گوش كر؟
ز حرفهاي بي‌ثمر؟
و يا ز مطلبي دگر؟
 … وليك نه
كه دست شعر بنده كار مي‌دهد
و سقف متروي دلم سپس نشست مي‌كند
و از همين جهت قلم
ضرورتاً !
” نوكم شكست” مي‌كند!
                                                    آذریار مجتبوی نایینی
سال چهارم |  مجله شماره ۱۲۹ هفته نامه گل آقا

آب را ول نكنيم!

September 2nd, 2007

                                                با اجازه “سهراب سپهري”
 
آب را ول نكنيم!
آب را ول نكنيم
شايد آن بالاها
آدمي شيك و تميز
” بنز ” خود را دم در مي‌شويد
يا كمي بالاتر
در حياطي كه ندارد سر و ته
يك نفر دارد استخرش را
پر مي‌سازد!
آب را ول نكنيم
شايد اين مايه جان
مي‌رود تا كه بشويد در و ديواري را!
مردم ” بالا دست ”
خانه‌هاشان چه جلايي دارد
و هواشان ، چه هواي مَلَسي!
باغشان غرق گل است
عاري از خار و خسي!
 
ليك…
مردم ” پايين دست ”
خانه‌هاشان تنگ است
زندگي‌شان لنگ است
كاسه‌شان بي‌آب است
نانشان هم سنگ است!
آب را ول نكنيم
مردم” بالا دست ”
آب را مي‌بلعند!
مردم ” پايين ‌دست ”
آب را مي‌فهمند!
                              
 
                                                  آذریار مجتبوی نایینی
 سال چهارم |  مجله شماره ۱۳۶ هفته نامه گل آقا
 

 

 

 

تا كه زيبايي هست!

August 30th, 2007

جيبهايي سوراخ
و خيالاتي چند
در گذرگاه چه بوي جگري مي‌آمد
من در اين راسته ، گويي پي چيزي بودم
پي ناني ، پي مرغي ، پي گوشتي ، شيري
يا نه ، شايد
پي دوغي و پنير و كشكي
پشت آن صندوق پست
كه به رنگ رخ من مي‌مانست
يك سوپر ماركت بود
پشت ويترينش ماندم
گوش خواباندم
چشم گرداندم
اين فروشگاه پنير كوپني هم دارد؟
چه خيال عبثي!
موشي از شيشه نوشابه سري بيرون كرد
و آن طرف‌تر
به روي حلب روغن ،
گربه‌‌اي پير
به او مي‌خنديد
راه افتادم
چند متري پس از‌ آن ميوه‌فروشي ديدم
كه به اندازه يك نيروگاه
نور مي‌افشاند
و در آن منظره نوراني
همه‌ جور ميوه خوش‌رنگي بود
من هلو را ديدم
زرد‌آلو را ديدم
آلبالو را حس كردم!
موز را فهميدم!
و به جرأت مي‌گويم
آناناس را بوييدم!
و به خود گفتم:
من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نكند اندوهي
عيش امروز مرا كور كند
چه كسي پشت درختان است؟
شايد از خيل طلبكاران است
… فصل تابستان است
و همه مي‌دانند
ميوه اين فصل فراوان است
ميوه‌هايي بي‌لك
بچه‌هايم … طفلك!
بي‌نصيبند از اين عيش كه امروز مرا مهمان است
شكمم خالي نيست
معده لبريز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاكردن
راستي ارزان است!
آري
تا كه زيبايي هست
زندگي بايد كرد!
در دلم چيزي هست
ورم معده، زخم اثني عشري
- يا نه، شايد،
چيز دگري!
و چنان بي‌تابم
كه دلم مي‌خواهد
«بدوم تا بن دشت
بروم تا سر كوه»
و بخوانم به آواز بلند
كارمندم من و با اين همه…
من خوشبختم!

 آذریارمجتبوی نایینی 

چاپ شده در هفته نامه گل آقا در سال 1372

 

June 20th, 2007
      هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
                                                   ثبت است بر جریده عالم دوام ما
اِنّالله و اِنّا اِلیه راجعون
با نهایت تأثر و تأسف در گذشت شادروان
سیـد مهـدی مجتبـوی نائینی
محقق ، مؤلف و متفکری فرهیخته ،انسان دوست و آزاداندیش و همسری مهربان و صدیق و پدری دلسوز و فداکار را به همه صاحبان قلم و اندیشه ، اقوام و دوستان وآشنایان تسلیت عرض نموده ، به این وسیله اعلام می داریم مراسم ختم آن مرحوم روز پنجشنبه مورخ 31/3/86 از ساعت 30/15 الی 17 بعد ازظهر در مسجد الرسول واقع در میدان کاج سعادت آباد برگزار می گردد. حضور شما سروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم و تسلی دل بازماندگان خواهد بود.
همسر : پـروز صانعی
فرزندان : آذریار و مازیار

November 6th, 2006

پا تو کفش شعرا 

( این دفعه وحشی بافقی

زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود “ 

دولت به مهرورزی در عالم چنین نبود 

********* 

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود “ 

بی خودی در فکر نان و آب هر روزش نبود 

********* 

نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد “ 

چغندر پخته گردد بعد از آن اسمش لبو باشد  

********* 

گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود “ 

فرصتی در نقـد دولت باز حاصل می شود ؟ 

********* 

شهر بیم است کزین حسن پر آشوب شود “ 

گر کسی نقد ز دولت بکند چوب شود 

 

 

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد “ 

خاتمی هرگز به نقادان خود دعوا نکرد 

********* 

کجا در بزم او جای چو من دیوانه ای باشد “ 

برای بی پناهان ، ای وزیر مسکن آیا خانه ای باشد ؟ 

********* 

هر که یار ماست میل کشتن ما می کند “ 

این زنم با من چرا هر روز دعوا می کند 

********* 

دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد “ 

گر نبندند این در نشریه را ، بسیار می بایست کرد  

********* 

در راستۀ ناز فروشان که بتانند “ 

جیب من بیچاره بگیرند و تکانند 

********* 

به لب بگوی که آن خندۀ نهان نکند “ 

خدا کند که کسی ” سوخت ” را گران نکند 

********* 

ای دل بی جرم زندانی ، تو در بندی هنوز “ 

توی زندان طنز می گویی و می خندی هنوز ؟ 

********* 

بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش “ 

کر شده گوش بنده از عربده های خواندنش 

 

********* 

عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده ایم “ 

بس که گول وعده های خوب یاران خورده ایم

 

 آذریار مجتبوی نایینی ( بچه نایین ) 

 

جور دیگر باید دید !

November 6th, 2006

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از پنجره سر بیرون کرد
نفسی تازه کشید
همه جا عطر اقاقی جاریست
و نسیم سحری 
               پیک بیداریست !
و تو شفاف ترین آینه ها را
به زنت خواهی داد
و به او صبح بخیری خواهی گفت
از سر خوشبختی !
و زنت
با نگاهی که به اندازه نیلوفر آبی زیباست
چشم در چشم تو می دوزد و می گوید
- صبح بخیر
- چه صدایی !
  مثل آواز پر چلچله ها می ماند !
وقت صبحانه
             روی میز
                      خاویار و عسل و خامه و نان تازه
و تو می گویی
             گشنه ام ، بی اندازه !
و زنت
       لیوانی شیر می دهد دستت
و به لبخند ملیحی گوید :
- این برایت خوب است !
بعد می پرسی
بچه ها بیدارند ؟
می گوید :
   دیشب از بازی بیلیارد که برگشتند
   خسته اند خوابیدند !
و تو کیفت را برمیداری
بروی تا سر کار
توی پارکینگ مردد هستی
بنز را بردارم
پاجرو
       یا که پژو
بعد چشم می دوزی در چشم دوو
الغرض می آیی بیرون
در خیابان همه مانند تو اند
گونه هاشان گلگون
چهره هاشان خندان
شهد خوشبختی
از لب و لوچه اشان آویزان
وهوا
سرشار از اکسیژن
جوی ها پاک و تمیز
 کوچه ها خوشگل و ناز
جاده ها آینه وار
و چه حرف مفتی است
چاله و دست انداز !
نه صفی هست
نه ره بندانی
نه ترافیکی سنگین
پل ستارخانی !
اتوبوسها ، همه خالی ، خالی
و مسافر
        چقدر نایاب است !
و پلیس
جای هر برگ جریمه
گل سرخ
         می دهد هدیه به هر راننده
البته با خنده !
و تو می گازی
                تا آن سر شهر !
…………….
ناگهان
می خورد چیزی بر فرق سرت
درد می گیرد
انگار پشت و کمرت
چشم خود را می مالی
چه کسی ایستاده بالای سرت ؟
خوب می بینی ، می ترسی
هست زنت !
جارویی در دستش
آخ ……. ناز شستش !
و تو می فهمی
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید !
                                                آذریار مجتبوی نایینی