تا كه زيبايي هست!

August 30th, 2007

جيبهايي سوراخ
و خيالاتي چند
در گذرگاه چه بوي جگري مي‌آمد
من در اين راسته ، گويي پي چيزي بودم
پي ناني ، پي مرغي ، پي گوشتي ، شيري
يا نه ، شايد
پي دوغي و پنير و كشكي
پشت آن صندوق پست
كه به رنگ رخ من مي‌مانست
يك سوپر ماركت بود
پشت ويترينش ماندم
گوش خواباندم
چشم گرداندم
اين فروشگاه پنير كوپني هم دارد؟
چه خيال عبثي!
موشي از شيشه نوشابه سري بيرون كرد
و آن طرف‌تر
به روي حلب روغن ،
گربه‌‌اي پير
به او مي‌خنديد
راه افتادم
چند متري پس از‌ آن ميوه‌فروشي ديدم
كه به اندازه يك نيروگاه
نور مي‌افشاند
و در آن منظره نوراني
همه‌ جور ميوه خوش‌رنگي بود
من هلو را ديدم
زرد‌آلو را ديدم
آلبالو را حس كردم!
موز را فهميدم!
و به جرأت مي‌گويم
آناناس را بوييدم!
و به خود گفتم:
من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نكند اندوهي
عيش امروز مرا كور كند
چه كسي پشت درختان است؟
شايد از خيل طلبكاران است
… فصل تابستان است
و همه مي‌دانند
ميوه اين فصل فراوان است
ميوه‌هايي بي‌لك
بچه‌هايم … طفلك!
بي‌نصيبند از اين عيش كه امروز مرا مهمان است
شكمم خالي نيست
معده لبريز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاكردن
راستي ارزان است!
آري
تا كه زيبايي هست
زندگي بايد كرد!
در دلم چيزي هست
ورم معده، زخم اثني عشري
- يا نه، شايد،
چيز دگري!
و چنان بي‌تابم
كه دلم مي‌خواهد
«بدوم تا بن دشت
بروم تا سر كوه»
و بخوانم به آواز بلند
كارمندم من و با اين همه…
من خوشبختم!

 آذریارمجتبوی نایینی 

چاپ شده در هفته نامه گل آقا در سال 1372

 

June 20th, 2007
      هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
                                                   ثبت است بر جریده عالم دوام ما
اِنّالله و اِنّا اِلیه راجعون
با نهایت تأثر و تأسف در گذشت شادروان
سیـد مهـدی مجتبـوی نائینی
محقق ، مؤلف و متفکری فرهیخته ،انسان دوست و آزاداندیش و همسری مهربان و صدیق و پدری دلسوز و فداکار را به همه صاحبان قلم و اندیشه ، اقوام و دوستان وآشنایان تسلیت عرض نموده ، به این وسیله اعلام می داریم مراسم ختم آن مرحوم روز پنجشنبه مورخ 31/3/86 از ساعت 30/15 الی 17 بعد ازظهر در مسجد الرسول واقع در میدان کاج سعادت آباد برگزار می گردد. حضور شما سروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم و تسلی دل بازماندگان خواهد بود.
همسر : پـروز صانعی
فرزندان : آذریار و مازیار

November 6th, 2006

پا تو کفش شعرا 

( این دفعه وحشی بافقی

زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود “ 

دولت به مهرورزی در عالم چنین نبود 

********* 

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود “ 

بی خودی در فکر نان و آب هر روزش نبود 

********* 

نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد “ 

چغندر پخته گردد بعد از آن اسمش لبو باشد  

********* 

گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود “ 

فرصتی در نقـد دولت باز حاصل می شود ؟ 

********* 

شهر بیم است کزین حسن پر آشوب شود “ 

گر کسی نقد ز دولت بکند چوب شود 

 

 

یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد “ 

خاتمی هرگز به نقادان خود دعوا نکرد 

********* 

کجا در بزم او جای چو من دیوانه ای باشد “ 

برای بی پناهان ، ای وزیر مسکن آیا خانه ای باشد ؟ 

********* 

هر که یار ماست میل کشتن ما می کند “ 

این زنم با من چرا هر روز دعوا می کند 

********* 

دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد “ 

گر نبندند این در نشریه را ، بسیار می بایست کرد  

********* 

در راستۀ ناز فروشان که بتانند “ 

جیب من بیچاره بگیرند و تکانند 

********* 

به لب بگوی که آن خندۀ نهان نکند “ 

خدا کند که کسی ” سوخت ” را گران نکند 

********* 

ای دل بی جرم زندانی ، تو در بندی هنوز “ 

توی زندان طنز می گویی و می خندی هنوز ؟ 

********* 

بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش “ 

کر شده گوش بنده از عربده های خواندنش 

 

********* 

عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده ایم “ 

بس که گول وعده های خوب یاران خورده ایم

 

 آذریار مجتبوی نایینی ( بچه نایین ) 

 

جور دیگر باید دید !

November 6th, 2006

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از پنجره سر بیرون کرد
نفسی تازه کشید
همه جا عطر اقاقی جاریست
و نسیم سحری 
               پیک بیداریست !
و تو شفاف ترین آینه ها را
به زنت خواهی داد
و به او صبح بخیری خواهی گفت
از سر خوشبختی !
و زنت
با نگاهی که به اندازه نیلوفر آبی زیباست
چشم در چشم تو می دوزد و می گوید
- صبح بخیر
- چه صدایی !
  مثل آواز پر چلچله ها می ماند !
وقت صبحانه
             روی میز
                      خاویار و عسل و خامه و نان تازه
و تو می گویی
             گشنه ام ، بی اندازه !
و زنت
       لیوانی شیر می دهد دستت
و به لبخند ملیحی گوید :
- این برایت خوب است !
بعد می پرسی
بچه ها بیدارند ؟
می گوید :
   دیشب از بازی بیلیارد که برگشتند
   خسته اند خوابیدند !
و تو کیفت را برمیداری
بروی تا سر کار
توی پارکینگ مردد هستی
بنز را بردارم
پاجرو
       یا که پژو
بعد چشم می دوزی در چشم دوو
الغرض می آیی بیرون
در خیابان همه مانند تو اند
گونه هاشان گلگون
چهره هاشان خندان
شهد خوشبختی
از لب و لوچه اشان آویزان
وهوا
سرشار از اکسیژن
جوی ها پاک و تمیز
 کوچه ها خوشگل و ناز
جاده ها آینه وار
و چه حرف مفتی است
چاله و دست انداز !
نه صفی هست
نه ره بندانی
نه ترافیکی سنگین
پل ستارخانی !
اتوبوسها ، همه خالی ، خالی
و مسافر
        چقدر نایاب است !
و پلیس
جای هر برگ جریمه
گل سرخ
         می دهد هدیه به هر راننده
البته با خنده !
و تو می گازی
                تا آن سر شهر !
…………….
ناگهان
می خورد چیزی بر فرق سرت
درد می گیرد
انگار پشت و کمرت
چشم خود را می مالی
چه کسی ایستاده بالای سرت ؟
خوب می بینی ، می ترسی
هست زنت !
جارویی در دستش
آخ ……. ناز شستش !
و تو می فهمی
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید !
                                                آذریار مجتبوی نایینی

نوشته فرورتیش رضوانیه در سایت پندار

October 6th, 2006

عمليات عمرانی
۸۵/۷/۱۴ - ۱۷:۵ - پندار - فرورتيش رضوانيه

 

 

 
چند ماه قبل ماهنامه «نشاني» پرونده‌اي براي «عمران صلاحي» تشكيل داد و با او گفت‌وگوي جالبي داشت. «رضا مهدوي» سردبير ماهنامه از من خواست كه با چند نفر از اديبان و طنزپردازان، تلفني درباره عمران صحبت كنم و نظرشان را درباره آثار و شخصيت عمران پرسش كنم. من اين كار را كردم. خودم هم چند خط درباره او نوشتم. وقتي مجله چاپ شد، عمران با من تماس گرفت و بعد از تشكر، گفت كه در تعريف از او اغراق كرده‌ام. اما من تنها حقيقت را نوشته بودم. عمران صلاحي نرفته است. او فقط Invisible شده و ديده نمي‌شود. اما قابل احساس است. آثار او از ذهن خواننده پاك نمي‌شود. امروز نمي‌خواهم از عمران صلاحي تعريف كنم و دوباره بگويم كه فوق‌العاده نجيب بود. زيرا وقتي كه قابل رؤيت بود، درباره‌اش نوشتم و پاسخ او را مستقيم شنيدم. پس لازم نبود در قطعه‌هنرمندان پشت تريبون بروم و درباره‌اش صحبت كنم. (البته مطمئن هستم كه حتي اگر مي‌خواستم هم ميكروفون را به من نمي‌دادند ولي اگر واقعا لازم مي‌دانستم صحبت كنم، به زور اين كار را مي‌كردم – مترجم)

هنگامي كه به قطعه هنرمندان رسيديم، كارگر جان بر كف بهشت‌زهرا مشغول كندن پي ساختمان خانه جديد عمران بود. كارگر بهشت‌زهرا به اين دليل جان بر كف است كه ايراني‌ها وقتي داغدار هستند، هر كاري دلشان بخواهد مي‌كنند و حتي ممكن است با بيل و كلنگ به جان كارگر بيفتند و خودشان را تخليه روحي كنند. همانطور كه گاهي داخل قبر مي‌روند و به كارگر التماس مي‌كنند كه آنها را هم با فرد متوفي خاك كند، چون مطمئن هستند بستگان و آشنايان مانع اين كار مي‌شوند. پيشنهاد مي‌كنم اگر دفعه بعد با چنين موردي مواجه شديد، فرد متقاضي دفن را بيرون نكشيد و فقط او را تماشا كنيد. حتي مي‌توانيد يك اسكانس دوهزارتوماني به كارگر بدهيد و از او بخواهيد كه درخواست فرد داغدار را تا پشيمان نشده، انجام دهد.

زماني كه كارگر مشغول كندن خانه عمران بود، مي‌خواستم بالاي سرش يك كاغذ نصب كنم و روي آن بنويسم: «عمليات عمراني»؛ اما ترسيدم كه حاضران از ابتكارم خيلي استقبال كنند و كارگر مجبور شود همان روز يك قبر هم براي من حفر كند.

مي‌دانستم كه وقتي مراسم اصلي شروع شود، جمعيت من را به عقب مي‌فرستند و ناگهان مي‌بينم كه مقابل ورودي ايستگاه متروي بهشت‌زهرا ايستاده‌ام. پس براي اينكه بتوانم جاي خودم را حفظ كنم، روي زمين نشستم. چون مطمئن بودم كسي نمي‌گويد: «آقا، بلند شو تا ما بنشينيم!». البته نشستن روي زمين در برابر كساني كه ايستاده بودند و با گرفتن دستمالي روي بيني، با كلاس اشك مي‌ريختند، حركت هماهنگي نبود. اما از آنجايي كه در آن روز هيچ حركت هماهنگي نديدم، كار خودم را انجام دادم. هنگامي كه گريه مي‌كردم، متوجه شدم هر از گاهي چند لنز به من خيره مي‌شود. هيچ‌وقت پاسخ اين پرسش را نيافتم كه عكس و فيلم اين مراسم‌ها چند مرتبه و در چه زمان‌هايي تماشا مي‌شود كه چند دوربين به صورت همزمان از آدم‌ها تصويربرداري مي‌كنند.

آخرين‌بار كه با عمران صحبت كردم، نظرش را درباره توقيف روزنامه شرق پرسيدم تا در سايت پندار منعكس كنيم. او در پاسخ از شرق تعريف كرد و در پايان گفت: «شَرُق زدند توي گوش شرق، توقيف شد!»

اما از شوخي گذشته، اگر كسي در قطعه هنرمندان از من عكس يا فيلمي گرفته است، لطفا آن را به نشاني پست الكترونيك: farvarboom@yahoo.com ارسال كند. مي‌خواهم ببينم چه كسي پشت سرم ايستاده بود كه دو مرتبه پايم را لگد كرد.

 
 

سخنی با فرورتیش عزیز

October 6th, 2006

با سلام
فرورتیش جان مثل همیشه نوشته ات عالی بود.”عمران” انسان دوست داشتنی بودکه زود از دست رفت.اما اینکه یک هنرمند از ترس لنز دوربین ها یا نگاه بعضی آدمهای بیکار که فقط برای یافتن سوژه به هرجایی سرک می کشند احساساتش را پنهان کند دیگر اسمش ” هنرمند ” نیست شاید ” سیاستمدار ” یا “دیپلمات ” باشد.یعنی واقعاً اگر آدم سر قبر استاد یا دوستش هم نتواند یک دل سیر گریه کند که وامصیبتا ! گریه کردن رسمی آنهم به میزان نصف قاشق چایخوری تازه در پوشش یک دستمال ابریشمی ، اسمش هرچه باشد گریه نیست! اما در مورد سئوال آخر که پرسیدی، باید بگویم  پشت سرت من و آقای رضا رفیع ایستاده بودیم . من که پایت را لگد نکردم !استبعادی ندارد که کار او باشد می دانی که  آدم “معلوم الحال”ی است! اما از آنجایی که در هر کاری دست  (ببخشید ، پای ) شخص سومی هم ممکن است در کار باشد اگر عکسی ، چیزی در این خصوص گیر آوردی ما را هم خبر کن تا بفهمیم از بین من آقای رفیع چه کسی یواشکی رد شده و پای تو را دوبار لگد کرده چون یحتمل اگر به بار سوم می رسید ممکن بود بیاندازدت آن پایین  و شاید خیلی مسائل دیگر !
با آرزوی تندرستی برای تو  —— آذریار مجتبوی نایینی (بچه نایین )
 

خـواب قــو

October 6th, 2006

با دلی لبریز از درد و نگاهی بارانی  و دستی لرزان در اندک ساعاتی پس از شنیدن خبر چه
می توانم بنویسم ؟ چه می توانم بنویسم در سوگ استاد و دوست عزیزم عمران صلاحی ؟!
این شعر نیست ، هق هق گریه است که بر قلم جاری شده است! پس یقین دارم عمران مرا خواهد بخشید به خاطر هق هق ناموزون گریه هایم .
                           خـواب قــو !
شباهنگام
به زیر تابش مهتاب
به گاه گم شدن در کوچه های خواب
کنار قطره اشکِ
                  گوشه چشم شقایق ها
به زخم ساز عاشق ها
به سان مستی چشمان آهوها
به سان نرمی بال پرستوها
چنان چون عکس تنهایی
                           میان قاب
شبیه خواب قو
                در برکه های آب
به سان سادگی در عشق و آزادی
سفیر عرصه شادی
میان  ایستگاهی بین راهش*  ماند !
***
نگاهم اشک باران است
قلم لبریز از اندوه یاران است
دریغ و درد
            هزار افسوس
                           شکسته شیشه فانوس !
دگر ” عمران ” نمی آید
برای ما نمی گوید ، نمی خواند !
و عطر مهربان آن نگاهش
در میان جمع مشتاقان نمی پیچد
و آهنگ کلامش
غصه های کهنه را از دل نمی روبد
برای ما دگر شعری نمی گوید
                                که بنشاند گل یاس سپیدی
                                                         روی لبهامان !
ولی بی شک
به چشم خویش خواهد دید
به پاس غنچه های ساده لبخند
که بر لبهای مردم کاشت
به هنگام وداعش
دیدگان مردم این شهر
                       بارانی است !
دلم تنگ است
دلم تنگ است
غمی سنگین درون سینه ام
                              امروز زندانی است !
   

                                                           آذریار مجتبوی نایینی
______________________________________________
* ” ایستگاه بین راه ” نام مجموعه شعری است از زنده یاد عمران صلاحی
که برای اولین بار در سال 1356 منتشر گردید .

 

هنرمند , نویسنده , شاعر و طنزپرداز بزرگ کشور , عمــران صلاحـی در گذشت

October 4th, 2006

عمــران صلاحـی شاعر , نویسنده و طنز پرداز بزرگ و توانای کشورمان دیشب بر اثر سکته قلبی در بیمارستان توس در گذشت و جامعه هنری کشور و تمامی دوستداران خود را در موجی از ماتم و اندوه فرو برد.

مراسم تشییع و خاکسپاری او روز پنجشنبه 13/7/85 ساعت 9 صبح از مقابل خانه هنرمندان واقع در تقاطع خیابان طالقانی - موسوی برگزار می گردد.

روانش شاد و اندیشه اش پایدار باد.

میلاد پیام آور عدالت و یگانه منجی عالم بشریت مبارک باد

September 9th, 2006

پا تو کفش شعرا

September 5th, 2006

                                پا تو کفش شعرا
                       ( این دفعه “خواجوی کرمانی” )

“نشان بی نشانان بی نشانی است”

                        دلیل جیب خالیمان ، گرانی است !

                       ********

“حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش”

                                         باید آن را ز حسادت بدر آرم زتنش !

                                     ********

“آن زمان کز من دلسوخته آثار نبود ”
                         همچو من قافله ای شاعر بیکار نبود !
                                              ********
” دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دل ”
                    روم که حکم تخلیه گیرم برای این منزل !
                                              ********
” ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته ایم ”
                        ماشین نبود واسۀ خود خر گرفته ایم !
                                             ********
” دلکم برد به غارت ز برم دلبرکی ”
                         لگدی هم زده از پشت به پایم خرکی !
                                             ********
” چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی ”
                          من طنز نمی گویم تو قهقهه فرمایی !
                                             ********
” آن نگینی که منش می طلبم با جم نیست ”
                    ترش رو تر ز زنم در همۀ عالم نیست !
                                            ********

” حذر کن ز یاری که یاریش نیست ! ”
                                  خوشا بر عروسی که جاریش نیست !

                                     ********

” بگشا به شکر خنده لب لعل شکر ریز ”
                          افتاده شکر پاش من از آن طرف میز !
                                              ********
” در جهان قصه حسن تو نشد فاش هنوز ”
                        چون نگردیده دگر سایت دلم باز به روز !
                                             ********
” سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش ”
                              وعدۀ دولتیان برده مرا باز زهوش !
                                             ********
“چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش ”
                 به گربه گفت نمی ترسم از تو دیگر ، موش !
                                             ********
” در دلم بود کزین پس ندهم دل به کسی ”
                  دخل من ، ار بدوی باز به خرجم نرسی !
 

                                    آذریار مجتبوی نایینی ( بچه نایین )